قوطی

گیج و گنگ و منگ و زنگ زده ... مثل یه قوطی

 

آب از سراب می نوشد شتر

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :
    +


 

به ثریا رسیدم

با دیوار کج

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
تگ ها :
    +


 

استراق سمع می کنند کنار ساحل ها

گوش ماهی ها !

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :
    +


ابرو

بالای آن چشم، ابری است تیره

سایه می‌بارد

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :
    +


دیشب

پیازداغهای قیمه، طعم اشکهایت را ‌داد

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :
    +


تب

از گوشش حلقه لبهای زنی‌‌ آویزان است

آلوده به هذیان عشق

 

 

 

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :
    +


نهنگ

هر بار که امواج سفید شیر را می‌بلعم

در ته لیوان چیزی هست

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :
    +


بینا

بخیه‌های مشکی چشمت، آویزان‌اند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :
    +


نجابت

آجرهای لخت

پشت پارچه‌های قرمز، حمام آفتاب می‌گیرند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :
    +


سبک

بی‌حرکت ماند‌ه‌ایم  

آنگونه که رودها بنظر خروشان می‌رسند

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


کاتب

همین شیرینش می‌کند

که نیستی

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


معرفت

کاغذ خشک بالای کتابخانه

فارغ از انبوه واژه‌ها

با باد سر خورد و از پنجره بیرون پرید

در لکه آب باران خورده فرو رفت

در آسمان حل شد

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


کور

پارگی درز درخت

خانه پرستو

موریانه سفید بازیگوش معماری داخلی ساختمان می‌خواند

مار قدر پیچ و تابش را نمی‌داند

چمباتمه زده زیر نور خورشید، وقت به بطالت می‌گذراند

جوجه پرستو رویای پروازش را هنوز باور ندارد

برگ را سایبان شوخ خود می‌داند

چشم می‌گذارد

تا نور پیدایش کند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


فضا

در بشقاب

چنگالم که در یک لوبیای سبز فرو رفت

قد کشید ناگهان

آویزان از چنگالی فرو رفته در لوبیایی سحرآمیز

از جا کنده شدم

سقف را شکافتیم

زیر دامن دختر همسایه

آنتنهای فلزی تلویزیونی

هلال ماه و ستاره‌ها

پیدا شدند

دل ابری سوراخ شد

از سوراخش دانه‌های سفیدی پاشیدند

براق و شور بودند

فشارم بالا رفت وقتی  از میانشان عبور کردیم

بالا رفتیم تا به سیاره‌ای زرد رسیدیم

چنگالم را در خاکش فرو کردم

داغ بود و پوک

دور سیاره پر بود از کره‌های سبز نخودی

با ماه‌های فراوان گرد و نارنجی

حلقه‌های فشرده آب پز

تخته‌ سنگهای بزرگ و معلق تف خورده

غوطه‌ور در خلاء‌ای راکد

غرق در کهکشانی پرت

خارج از منظومه خوراکی لذیذ

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


بطری

قطره‌ای

از چشمه گُرگُر

سوار بر قطار ابری رایگان شد

از دالان زرد و گرم بی‌وزنی تا آسمان

همسفر مهاجران پرتراکم شهر

که همسر گم شده‌اش را بیابد

دم آخر

بر لبان تشنه کودکی پیدایش کرد و با او چکید

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


نیمه شب

سینکی با لوله‌ای

گرفته از پس‌مانده‌های زیر شکم شهر

حباب‌های زنده تنفس ظروف مغروق

بر هر کدام

تصویر مرد یا کودکی رام

آرام خنده‌های لبهای زعفرانی و روغنی کاسه‌ها و بشقاب‌ها

جلز و ولزهای کف‌های مانده بر آب سرد

گرمای عشق آقای قاشق به خانم چنگال

انعکاس بوسه‌های پنهان و پاک زیر آب

بوسه‌هایی فلزی

ترکیدن رگه‌های رنگین‌کمان افتاده در دل حباب‌های شناور

چکه‌های دستانی سالخورده

بیرون آمده از اعماق اقیانوسی، محو ماهیان سفید برنجی

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


طالع

فال شیر موزم عجیب از آب درآمد

بزودی روی پودر موزی که از آسمان خواهد ریخت، لیز خواهم خورد

با پسری کاغذی دوست خواهم شد

بازیگوش است و شاد

مرد جوانی با کت و شلواری قدیمی

دستهایش را پشتش انداخته و راه می‌رود

استراحتی بعد از کار در پیش است

قورباغه‌ای محجوب و آرام

با چشمانی باز و خوشحال افتاده

نشانه آن است که شادی دائمی در زندگی‌ام وجود دارد

روباه خیلی بزرگی پهلوی قورباغه ایستاده

حیله و مکری در راه است

با کمک قورباغه دانا باید حل شود

کمی دورتر نیم رخ موشی با خنده‌ای شیطانی افتاده

همدست روباه است

باید پنیر را از زندگی‌ام حذف کنم

مردی قد بلند و بی‌مو رو به پایین لبخند می‌زند

خدا از من راضی است و دوستم دارد

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


زندانی

حلزونی‌ام

در عرض سلول خود راه می‌روم

گاهی هم در طول

با نقشه بزرگ فراری در سر

دو هم سلولی بی خیال دارم

لاک پشتی که روی تخت بر لاکش تکیه میزند 

با عینک قطور و خلال دندان بر لبش

جدول حل می‌کند

دیگری کرم ورزیده‌ای چسبیده به دیوار

که دائم دراز و نشست می‌رود

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


خودگو

عمری قبلِ خواب

داستانهای مخدر شبانه به گوش کشیده‌ایم

اکنون که قد کشیده‌ایم

اعتیادمان را کتمان می‌کنیم

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


دندان

چراغ الکی، باز خمار مانده بود

دندانپزشک با پنس کوچکش

به چشمان دستیارش نگاه خشمگین بخیه می‌زد

دختر با نوشاندن چراغ از ودکایی مرغوب

سر به هوایی‌اش را کتمان می‌کرد

چراغ باز مست شعله روشن شد

دندانپزشک در مردمکش برق افتاد

ساقی رفت تا در خجالتش آب شود

من همچون چراغی دائم‌الخمر

مست بی‌حسی بودم

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


قهوه‌ای

کیکی که می‌خواستم بپزم

تبدیل به نانی کم‌شیرین با طعم قهوه و گردو شد

موجودی از توی "کیک نان"ام بیرون آمده بود

بویش را در خانه حس می‌کردم

گرم و بازیگوش بود

برایش همه چیز عجیب بود

هر چیزی را ورمی‌داشت و طعمش را می‌چشید و هی می‌خندید

پنجره‌ها را کیپ کردم

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


دیر

دلشوره  شیر به دل من هم افتاد

از تاریخ مرگش گذشته بود

نکند من هم ترشیده باشم

پاکتم که کهنه شده

کمی هم باد کرده‌‌ام

بوی بدی هم می‌دهم

نکند در من هم از این نگهدارنده‌های دنیا زده باشند

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


یاوه

گوشم انگشت اشاره می‌بلعید

چون کودکی به سینه مادر مشغول

با چشم بسته

شهد رقیق سکوت می‌مکید

بر سرسره حلزونی‌ کودکانه‌ خود قند صدا می‌سراند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


خشم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


استاد

در انتهای چاهی افقی، تکه هلال روشن‌ ماهی می‌لرزد

پلک می‌بندد و من

در دالان پرمهر بی‌انتهایی سر می‌خورم

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


ستون

شیارهای موازی ستون خانه

با نور زرد و ماتی که خورشید رویشان تابانده

درونم را شانه می‌زنند با لای انگشتانشان

از بالا تا پایین

چشمم روی نور و سایه افتاده بر دیوار هی، لی لی می‌کند

تردید دارم سنگ مردمکم را بر کدام نیمه رها کنم

نیمی روشن و زرد

نیمی سیاه و خاموش

چشمم پاک و خالی است از تیرگی مردمکم

ستونی در گرمای عرفانی خود فرو رفته 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


قُلپ

تکه مکعبی‌ام سفید و شیرین

افتاده‌ای در ته لیوان آب

غرق در انفجار لطیف حبابهای تنفس

کسی با لباسی نقره‌ای و قدی بلند

آرام می چرخاندمان

حول گوارایی طعمی بی‌رنگ

حتما باز فشار زنی، پایین افتاده

 

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


نوشیدنی داغ

جای لبهایم

بر جداره شیشه ای لیوان پیداست

شیارهای شن مانندی نقش بسته بر کف ساحلی قهوه

گویی مدتی در انتظار غروب ته مانده لیوان نشسته اند و سپس

رفته اند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


برکه

قرص استامینوفنی در آسمان

از پشت روکشهای پنبه ای پیداست

روکشها چروک شدند و قرص

همراه قطره های آب افتاد در دهانم

روباهی تشنه از من نوشید

دیوانه شد

من طغیان کردم و

خرطوم فیلی از من چشید و

باز آرام شدم

از سیاهی تا سفیدی رنگی نبود

بادی آمد یا شاید نسیمی

تا صبح لرزاندم

به خواب رفتم

صبح قرص جوشانی بر دلم حباب می انداخت

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


فروت کِلاب

در حالی که در آن، قدم میزدم در خیابان

فاحشه‌های عجیب مغازه‌ای زیر لوسرهای زرد می‌درخشیدند

هر کدام برای خود سنی شیب‌دار داشتند و

بالای سر هر کدام روی مقوایی با ماژیک، عددهایی نوشته بودند

روی سنی

زنی باریک و سبز‌پوش با مردی تپل در لباسی قرمز و تنگ

اندام خیس برهنه نشان می‌دادند و مشغول بودندبا هم

آن طرف‌تر

پیرزنانی بی‌میل و چروک، گِل‌اندود قب‌قب‌های خود

ردیف نشسته بودند و زل می‌زدند

انبوه دختران نوجوان سبز  و بنفش

از میله‌های شاخه‌ای آویزان بودند و غرق در برق

می‌رقصیدند

بر سنی دیگر، زیر نوری مات

مردی پشمالو و قهوه‌ای

حرکاتی شهوانی میکرد برای جذب همجنسان

زنان بلوند و درشت روسی در جامه‌هایی زرد

بر سن‌هایی پلاستیکی، کش و قوس بر کمر می‌انداختند

بر سن‌های پشت

زنان میانسال نارنجی پوش

زنان جوان و چاق  سبز و زرد و سرخ‌پوش با خالهای بر پوستشان و

کلاه‌های دراز چوبی‌شان

زنان بدهیکلی با کمرهای باریک و باسن‌های گنده

بر ردیف‌های آخر

مردانی قوی هیکل و تنومند، بادی‌گاردهای تک‌زنانی با لباسهایی خاردار  و

موهایی آشفته بودند

حتما این زن‌ها مشتری‌های مهم و خاص دارند

مردم شهوت ران هم، سر از پا نشناخته

پای سن‌ها

اسکناس می‌ریختند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


تصویر

من و مادر کنار پنجره ایستاده ایم

ساختمان در حال ساخت را نگاه می کنیم

آن طرف شیشه نیز

مادر و پسری نورانی دارند ما را نگاه می کنند

مادر حرف می زند و پسر آن پسر دیگر را نگاه می کند

با نگاهی مات و درشت

هر از گاهی زن نورانی بر می گردد به پسر نگاهی می کند

پسرها هر دو به مادرهایشان نگاه می کنند

برق شادی می بینند

مادرها پیشانی هایشان را به هم می چسبانند

پسرها می خندند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


بُرانی

کارد بزرگ خطرناک

ضربه‌های دیوانه‌واری می‌زند

بر انبوه اسفناج‌هایی که پرشتاب زاد و ولد می‌کنند

حرفهای درشتی برای زدن باید خرد شوند

لیوان بزرگ چای

لابلای کش و قوسهای روزنامه خشک بعد از ظهر،

هورت‌های غلیظی می‌کشد

زمانی ملتهب، باید در گذر از گزافه‌های مکتوب التیام یابد

میان زن و شوهر

اختلافی افتاده است

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


فلزی

قوطیم

انعکاسِ ناامیدیِ توری، پهن بر کف قایق پیر

سرگردانِ پرآشوبی، جاریِ آبهای شهر

بازیچه‌ای، اشتیاق کودکان را ‌دوانده بدنبال خود

گیر ‌افتاده در اجتماعی از متحصنان روشنفکر جوب

آینه‌‌ای شوخ برای کلاغهای خودپرست

تک ظرف لوکس و تمام-نقره‌ایِ، فقیر خیابان‌نشین

مأمنی گردان برای موش‌های بی‌خانمان

بانکِ امن و امین گدای محل

نظامی‌ ایستاده بر قفسه‌ فروشگاه‌ زنجیره‌ای

بُرنده‌ بی‌رحم دستان حریص انسانی بی‌ملاحظه

بازنشسته‌ای، دل‌زدهٔ شکم‌سیران شهری،‌ پای درختی در حومه

تن‌سپرده‌ٔ لیس‌ گربه‌ها و سگ‌های ولگرد

اعدامی‌‌ای مغرور پای دیوار، سنگسار فراغت مردمان

اگر دیدی مرا

بیاندازم در جوبی که می‌دانی می‌رود به فاضلابی

برکه‌ای،‌ تالابی، رودی، دریایی، اقیانوسی …

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


دنیای گِلی

سرم را در تنگ فرو بردم

نجوایی بود کند و بم  و مبهم

تاخیر تلفنی خراب بود از راه دور

فقط فهمیدم که پستچی است و میانسال

مضطرب بود و ذکر می‌گفت

سرم را از آب بیرون کشیدم و شلنگ پرسرعتی را واسط کردم

اشک نامرئی شوقش در آب نمی‌چکید، پخش میشد

گفتم برخلاف تصورش من خدا نیستم

باور نمی‌کرد

‌می‌گفت: "دوزیستان مذهبی می‌گویند شما خدایان خاک هستید

ما حتی از شما بتهای استخوانی داریم

تمساح صومعه هر روز برای خدایان قربانی هم می‌گیرد

اینجا فقط لاک‌پشتها اینطور فکر نمی‌کنند ولی حرفی نمی‌زنند

نکند اینجا همان برزخی است که خرچنگ‌ها می‌گویند"

دوست داشتم در آغوش دستانم بگیرمش

اما نمیشد

از چشمم قطره‌ای در تنگش چکید

شیرین بود برایش

مثل آبی مقدس

آرام شد

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


صبح زود

روی میز آشپزخانه

بطری مادر زلال آبی است عمودی

حباب لبخند در دل می‌ترکاند

عطر عروس، عطسه‌ای خوش بو می‌کند

بر عینک دودی پسر اشک شوق می‌پاشد

حبابی می‌ترکد ناگهان

سبیل پدر تکانی می‌خورد و

در ته لیوان چای ته‌نشین می‌شود

از آن دور پدربزرگ و مادربزرگ روی اجاق

هنوز دارند خر و پف می‌کنند

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


خانواده بادها

رود کنار، خروشان است از خلوتی پارک

تابها از بازی خود آویزان شده‌اند

برگها شلختگیشان را صف کشیده‌اند بر زمین

بی‌صبر‌ بازی، نوبت گرفته‌اند

آبیِ تنها، زرد الاکلنگی، سرخ نیمکتی

من سوار سرخ شدم

بر آبی کودکی خردسال

خواب‌آلودگی‌اش را در خمیازه پنهان می‌کند

روی زرد، دو سالخورده نگاه می‌دوزند با وصله لبخند

روبرو و کنار من هم

پُراند از چند ماهه‌های بی‌زبان

زل‌زده به کلاه مشکی و کُت براق و پوتینی که تابشان می‌دهد

لابد با خود می‌گویند: "این دیگرچه موجودی است"!!

بر پشت ما

پدر و مادر جوان این خانواده بزرگ

سخاوت و مهر خود را می‌وزانند میانمان

گویی من هم فرزند‌‌خوانده بادها گشته‌ام

تابی بی‌سوار و سواری بر تاب

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


کوچه پارییزان

دیشب کوچه‌ای باریک

زیر پای ما قدم میزد

منِ کوتاه و سایه بلند افتاده بر دیوار

با برق قطره‌‌  روشن بود و از تنفس خاک معطر

به رسم ادب

ردیف لبخندهای پیرِ  زرد آجرها را پاسخ گفتیم

بر اورکت چرمینمان قطره‌ای خجالتی افتاد

صدای محجوب و غبار گرفته بمی داشت

انگار موی برگی را تازه شسته بود

گوشه‌اش، نشانه‌ای از کمپانی مواد شوینده "ابرها" دیده میشد

در چشمانش تصویر برگی تمیز درشت‌تر شد

با اینکه آن برگ مهلتی نداشت

آرام و مطمئن در جستجوی تکه خاکی عریان،

خندان بر سایه‌ درخت لرزان پای ما نشست

درست روی یکی از پله – سایه‌‌های

تا به انتهای کوچه

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


اسطوخودوس

عطسه‌ات که بر خاک تنم نشست

اصالتت هویدا شد

کیفم خنده‌ای کرد و

بیمارت شدم

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


برشته بهاری

برگ سبز بهاری، فکر می‌کرد که زیبا نیست

از باد بهاری خواست بچیندش

از لبه پنجره خود را درون ماکروویو آشپزخانه انداخت

برنزه و سکسی شد

و چندی بعد

پژمرده و زرد

در بهار خود، به پاییز پیوست

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
    +


صاحب‌خانه

خوبیم، فقط مدتی است که :

صندلی راحتی چوبی اتاق پدربزرگ از درد استخوانهای پوک خود به کما رفت و شکست

مبلهای جوان ماساژور خانه‌ هم، گلاویز سیمها و نوارهای قلبی خود،‌ راهی ccu شدند

ساعت شماته‌دار کر و کور عقب‌مانده هال هم، از بس که چرخید پاندولش تاب ورداشته و دیگر کار نمی‌کند

آباژور بازنشسته کنج پذیرایی، دیگر حتی برای خداحافظی هم کلاه خاک‌خورده خود را برنمی‌دارد. چه برسد به سلام

جا لباسی عروس زیبا و قد بلند  کنار من هم بیوه شده. نه دیگر دستکشهای تور سفید و شال سرخ‌ خود را تن می‌کند،‌نه دیگر می‌رقصد یا آواز می‌خواند

آینه زنگ‌زده جزامی هم از وقتی خانه خالی شده مدام تکرار می‌کند: "تقصیر من بود". بیچاره!!

پرده پیرزنهای چروک و فضول هم هنوز مثل سابق مشغول پچ پچ‌اند و از پشت پنجره‌ها جُم نمی‌خورند

 

من هم که می‌دانی از توی خانه دلم می‌گیرد، تو هم که نیستی. اغلب خود را می‌بندم تا بیرون را تماشا کنم. گاهی باز می‌شوم تا توی خانه هوایی بخورد.  پیرزن‌ها تکانی بخورند. جزامی نوری بخورد شاید کمی ساکت شود. عقب مانده تابی بخورد. گرد کلاه پیرمرد بازنشسته بریزد. کمی هم از بیرون خانه، برای عروس خانه تعریف کنم، شاید دلش وا شود.

  
نویسنده : ایمان ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
    +